دیربازی است که من می گریم
نه به یک وسوسه طفل چومن شیدایی،
که به عصیان زمین می گریم
که مرا سخت به تنگ آمده است از دیوار
وصدای نفس مست تورا می جویم.
من تورا می خواندم و خودم نیز نمی دانستم که به فریاد لبت می خندم.
نه "همان خنده تلخ،
که در آن ایامی ،که نبودی اینجا
-در قفس سرد و زمستانی این بیگانه-
می نوشتم آن را
روی سرمای زنگاری این پنجره ها
با دم گرم و تماشایی خود،
و به یک پرتوی خورشید که می تابیدی تو
لب خود را به لبان نگران عدمی سرد روان می کردم"،
که همین خنده مستانه قمری
که تو اش می رهانی زقفس با اکراه
وای چه لبخندی زد قمری در به در بی پروا.
آری اکنون قفسم بازشکست
و هوای آرزو که مرا حوا گشت، به سراغم آمد
دست در گردن من آویزان
نفس خسته من را به ترنم خو داد
اومرا تنگ به هم می افشرد و مرا راهنمای شیوه بودن بود.
برقکی چند به مهمانی دیدگان من می آید
او مرا می خواند
او مرا می داند
در همین بحبوحه نرمک مرحمتش بر سرم می بارد
با خود آرام ولی دل نگران می گویم
به کجا می بردم مهمانی؟؟
خوش نوایی آمد که به مهمانی صحرای خدا می آیی.
در تلاقی نگاه دریا با خشت خشت گلی دیواری
سربرآورد و به یک نجوایی که دلم را لرزاند
و چه خوش بوی خدا را می داد
فریاد برآورد و به یک جمله سپرد :
که در این دور سیاه، رنگ من صاف و سپید و تنهاست.
باید آخر چاره ای بگزینم یا زخود نفحه خوش عطر عطش برچینم
بارالها ! برهانم زقفس
که من آنجا که زمین بوی خدا را دارد
آرام آرام
پر از زحمت چند
ساخته ام کلبه عشقی کوچک
نستانش از من
من همه چشم امیدم آن جا ست.
ادیب